سيد محمد باقر برقعى
49
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو « بيدل » نهد پا به بستان سحرگه * گشايد به مستى زبان غزل را آخرين ترانه چون پرنده از ميان خانه پر گشود و رفت * آخرين ترانه را در آسمان سرود و رفت مثل اينكه بين ما غريبه بود ، ناگهان * نغمهاى ز آسمان به گوشجان شنود و رفت درد و داغ و شور و عشق و معرفت به سينه داشت * صبر و همّت بلند خود بر آن فزود و رفت ما اسير دانه در ميان دامها و او * مثل صاعقه هزار بند را گشود و رفت بىقرار عشق بود و عاشقى مرام او * چون شهاب سر به آسمان عشق سود و رفت محرمى براى رازهاى خود نمىشناخت * مدّتى ميان آشيان غم غنود و رفت خوش شبى به خواب ديدمش كنار من نشست * باز خواب غفلت از دو چشم من زد و دو رفت